شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

143

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

ميمنه و ميسره مرتّب كرد ، قلبى مشحون به كمات و ميمنه‌اى مملوّ به رمات و ميسره‌اى محفوف به حمات ، و تا شب منتظر نزول ايشان مىبود . و چون فرو نيامدند ، و وقت غروب شد ، خرگاهى كوچك براى سلطان بزدند ، در مقابلهء قلب فرو آمد ، و بخانان و امرا فرستاد كه تا سحر بنوبت سهر كشند . و چون روز شد همه را حاضر كرد و گفت : دشمن ترك مصاولت كرده [ و ] عزم مماطلت كرده است ، راى وراى آن نيست كه از هر جانبى بر ايشان حمله كنيم ، و اگر ايشان نيز حمله كنند به زخم تير جواب گوئيم . پس سلطان روى به پشته نهاد ، و به حركت او از هر طرف حمله كردند . چون ميسرهء سلطان بيكبار بانگ كردند كه بر بالا بايد رفتن غياث الدّين برادر سلطان و اور خان و يغان طايسى و چندى ديگر از امرا در ميسره بودند ، شلوه كه از مشهوران دليران گرج بود بر ايشان حمله كرد ، پياده شدند و تيرباران كردند . لشكر گرج منهزم شد ، راه گريز را پيش گرفتند ، و لشكر سلطان با ايشان مختلط شده شمشير را كار فرمودند ، چنان كه در يك ساعت قرب چهار هزار مرد جنگى بر معركه مفروش گشت ، و آنها كه بقايا بودند خود را از نهيب لشكر ميان كشتگان پنهان مىكردند . سلطان بر سر پشته بايستاد ، گرجيان را گرفتار مىآوردند . و سلطان فرمود كه خرگاه زدند در جائى كه هر كه به خدمت سلطان توجّه مىكرد از امرا و غير هم پاى بر جثث كشتگان * نهاده به حضرت مىرسيد . و شمس الدّين قمى ، كه از حجّاب اتابك ازبك بود ، حكايت كرد و گفت : اتابك مرا در زمان استيلاء گرج آنجا فرستاد . شلوه با من در سخن درشتى كرد ،